۱)حالا چهل و پنج دقیقه وقت دارم که بنویسم. از کجا باید شروع کنم؟! تا یک ماه پیش یا شایدم تا دو ماه پیش وقتی نیما می گفت سرم خیلی شلوغه و نمی رسم وب رو به روز کنم بهش می خندیدیم و گاهی پشت سرش حرف هم می زدیم که این داره کلاس می ذاره برا ما! اما حالا دقیقا درک می کنم که منظور چی بوده و آدم تا درک نکنه نمی تونه بفهمه...

۲)این درک نکردن و نفهمیدن با اون چه که سر کلاس منطق الطیر به مریم( شنبه) گفتم فرق می کنه... اون موضوع رو درک نکرده بودم اما می فهمیدم... و خوب این چه ربطی داشت؟!

3) ديروز وقتي تو بخش قلب بيمارستان مدرس رفتم انگار تمام خاطرات كودكي ام تو يه برهه از زمان اومد جلوي چشمم... وقتي دكترا هنوز از پدر بزرگم قطع اميد نكرده بودن و تقريبا ماهي يه بار توي بيمارستان مي خوابيد... و ما وقتي براي ملاقاتش مي رفتيم و ما رو راه نمي دادن توي بيمارستان... به هر دري مي زديم كه بريم تو... يادمه سر به دنيا اومدن برادرم چطوري خودمو لاي چادر مادربزرگ و خاله ام قايم كردم و از جلو نگهباني رد شدم! يا سر خوابيدن بابام تو همين بيمارستان قلب مدرس... چطوري با گريه از دست نگهبان در رفتم و رفتم بالا... حالا ديروز ... ديروز... ديروز... بزرگ شده بودم... از نگهباني بدون هول و ولا رد شدم... و انگار بزرگ ترين فتح تاريخ و كرده بودم...حتي بدون خواهش التماس رفتم توي سي سي يو... و اگه مي خواستم حتي توي آي سي يو هم مي رفتم... ديروز نگاهم به چشمهاي بچه هاي گريون كه مي افتاد... با خودم فكر كردم... چقدر .... چقدر زود...

۴)راحله( سردبیر سوفیا) می گه: کار ادبیات نقد متنه و هر اتفاقی که توی جامعه می افته تکه ای از متنه... من و تو داریم تکه ای از جامعه می شیم! می فهمی؟! من و تو دو تا متن ننوشته ایم! یکی داره ته این نوشته ها رو به هم گره می زنه...

۵) از رو پل عابر پیاده حق طلب که می خوام رد بشم... یعنی از بالا که به یه سری چیز ها نگاه می کنم... احساس خوبی بهم دست می ده... نسبت به آدمها البته به بعضی هاشون احساس برتری داری.. نسبت به همه ماشین ها احساس برتری داری... اما بعضی آدمها هم سطح تو در حال راه رفتن روی پل هستند و البته بعضی ها و یا شاید بهتره بگم خیلی هاشون از تو بالاترند... اونهایی که تو برجها و یا خونه های پنج شیش طبقه دارن زندگی می کنن... و تو باید هنوز سالها روی این پلها پا بذاری تا شاید بهشون برسی...

۶) بعضی آدمها و یا بهتره بگم بعضی دخترها و پسرها... نظر بعضی دختر ها و پسر ها رو به خودشون جلب می کنن... بعضی دختر ها و پسرها نظر عده کمی از دختر ها و پسرها رو به خودشون جلب می کنن.... اما... بعضی دخترها و پسرها هستند که نظر همه جور آدم رو به سمت خودشون جلب می کنن... هر جور آدمی اونا رو دوست داره... و مهرشون به دل همه می شینه... کمتر پیدا می شه کسی که بگه از فلانی بدم میاد و یا نسبت بهش بد دلم... حالا بماند که بعضی ها هم نظر هیچ کس رو به خودشون جلب نمی کنند... این روزها به ضرب المثل خلایق هر چه لایق بیشتر فکر می کنم....

۷) زندگی مثله یه آدمه... و فرصت ها مثل غذا خوردن... اگر درست زماني كه گرسنه ات مي شه غذا رو نخوري اونوقت ديگه هيچ وقت حتي لحظه اي جلو تر و عقب تر اون خوردن غذا برات دلنشين نيست... يعني اگر تو ساعت دوازده ظهر گرسنه ات مي شه بايد ساعت دوازده ظهر غذا رو بخوري و اگر يازده بخوري زود دلتو مي زنه و اگر يك بخوري ديگه با ميل غذا رو نمي خوري... درست مثل داستان جعبه مداد رنگي كه وقتي كوچيكيم بهمون قولشو مي دن و درست وقتي كه لازم داريمش پولشو ندارن كه برامون بخرن و وقتي مي خرن ديگه هيچ انگيزه اي براي كشيدن نقاشي وجود نداره....فرصت ها درست زماني در خونه رو مي زنن كه آدم فكر شو نمي كنه... گاهي قفل ها رو انقدر روي هم رويهم مي زنيم كه تا بخواييم كليدها رو پيدا كنيم كه اونا رو باز كنيم فرصت از دستمون مي ره... آدمهاي اطرافمون هم يه طورايي فرصت محسوب مي شن اگه دقت كنيم...

8) بعضي ها تو زندگيشون خريت مي كنن... و بعضي ها تو خريتشون زندگي... حالا بماند كه خيلي ها هيچ كدومشو انجام نمي دن... اما كمتر آدم پيدا مي شه كه زندگي كنه... خيلي كم...

 

9) چهل و پنج دقيقه ام داره تموم مي شه... فرصت من... فرصت كمي نبود اما خيلي زود تر از اونچه كه فكرشو بكنم داره تموم مي شه.. مي دوني وقتي تو بيست و يك سالگي ناگهان احساس كني كه پير شدي چه حسيه؟! مي دوني وقتي پدرت بهت ميگه: ديگه نمي شناسمت... چه جور حسي بهت دست ميده؟!  مي دوني وقتي زودتر از وقتي كه بايد بزرگ شي بزرگ بشي... زودتر از وقتي كه بايد بفهمي... بفهمي... چه حسيه؟! مي دوني وقتي مادرت بهت بگه: اعصابت اينروزها خيلي ضعيف شده خودت اينو مي فهمي؟! چه احساس ناجوري بهت دست ميده؟! بي خيال... همه اينها لحظه ايه... بريا آدمهايي مثل ما كه ديگه خودمون به آدم بودن خودمون شك داريم.. اين چيزا كاملا طبيعيه... به قول راحله عزيزم... يك دقيقه خوشحاليم و يه دقيقه بعد خودمون نمي فهميم چه مون شده!

انسان له شده زير چرخ دنده هاي جنگ و فن آوري!!!

10) چهل و پنج دقيقه ام تموم شده اما چون مادرم داره با تلفن حرف مي زنه و تا يادم نرفته اين رو هم دلم خواست بگم:

بعضي حس ها... جالب هستند... يعني براي هر قشري يه جور معنا پيدا مي كنن و يا براي هر آدمي يه جور معنا پيدا مي كنن... مثلا تنهايي پدرت... با تنهايي مادرت فرق مي كنه... تنهايي تو با من... من با اون... تنهايي حس عجيبيه... آدمهايي گاهي ميگن تنهان كه باورت نمي شه... آدمهايي كه همه چيز و همه كس در اختيارشونه... تنهايي كسي كه هيچ كس و نداره.. باتنهايي كسي كه اون كسي كه بايد و داره... با تنهايي كسي كه ...كسي رو. داشته حالا ديگه نداره خيلي فرق مي كنه... تنهايي يه زن وقتي شوهرش نيست... تنهايي يه مرد وقتي زنش نيست.. تنهايي يه استاد وقتي شاگردشو نمي بينه... تنهايي يه شاگرد وقتي استادش مريضه... تنهايي والدين براي دوري فرزنداشون... تنهاي فرزندا براي والدينشون... تنهايي يه رفتگر با تنهايي يه آتش نشان فرق مي كنه... تنهايي من با تنهايي تو فرق مي كنه... اما سخت ترين و مشكل ترين نوع تنهايي وقتيه كه... نبايد حس تنهايي كني و تو اين حس و مي كني... حس مي كني كه تنهايي در صورتي كه نبايد باشي...

11) اينم يه شعر كه تازه حفظش كردم:

داني درون من به چه روزي نشسته است؟

شهري عزا  گرفته پس از قتل عام ها...

من تشنه ام به خون كسي در گداز خشم...

چون روزه دار تشنه به ظهر صيام ها

زين قوم پاچه گير سگستان شده است شهر

شيران چه مي كنند مگر در كنام ها؟






در حال درمان

توضیح میدم




 

شاید این مطلب را خوانده باشید ولی برای چند لحظه کوتاه آوردن لبخند و انبساط ذهنی بد نیست پس باز هم .... و آنها که نشنیدند بخوانند این را دوست نازنینی برام میل زده بود خیلی جالب بود شما هم شریک این احساس باشید :

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست . بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ " واتسون گفت :" میلیون ها ستاره می بینم ". هلمز گفت : " چه نتیجه ای می گیری؟ ". واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند "

بعد از تحریر : کتاب هزار خورشید پنهان نوشته خالد حسینی و حتمن بخونید این کتاب و نشر ثالث چاپ کرده و قیمتش ۵۴۰۰ تومنه . از خالد حسینی قبلن کتاب بادبادک باز و خوندیم

 




به روز میشه ....




باور کنید الان سه چهار ساعته فکر می کنم چی بذارم اینجا...

اما بازم باور کنید که انگار مغزم قفل کرده...

( الان بیا بگو می خواستی بگی مغز داری!!!)

اما جدا انقدر خسته ام که هیچی به ذهنم (؟) نمی رسه!

در هر صورت یکی دو هفته است... یعنی از وقتی ... همه اش این شعر تو ذهنمه...

ما دو تن مغرور...

هر دو از هم دور...

دور...

دور...

دور...

شاید فردا یه کلیدی به قفل مغزم انداختم و به روز کردم... اما...

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه...

شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه...




به روز ؟


اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏به تو پناه بردند.

 




صد  شوق که این  آمد و صد حیف که آن رفت




نیازمندی فرهنگی

انتشارات جلاقیزنوش منتشر کرد:

انرژی هسته ای از نگاه حافظ

نویسنده:فیروزه بواسحاقی

درمان بیماری کوری ازطریق ماساژ

نویسنده:یانگوم

نقد عملی داستان شیخ صنعان

نویسنده:حاج یونس فتوحی

زیبایی

سالن زیبایی (نازبشی یار)برگزار میکند:

دوره های آموزشی تتو. میزان قلی . رفو.تاش قیژ.

شوارستوژن فلی.قلور.کوازپاسیو.فلومارتاپارتاید.سیژان شیسقول.

دانبولی قسک. استیون اسپیلبرگ

به صورت حضوری و مکاتبه ای

جراحی زیبایی

پیش از عمل

پس از عمل

پول ازشما عمل ازما

آگهی فقدان مدرک تحصیلی

مدرک فارغ التحصیلی اینجانب قلی منظر پرستان

به شماره شناسنامه 9124357790 صادره از تهران

در مقطع کاشناسی رشته زبان و ادبیات فارسی صادره

از دانشگاه علامه طباطبایی مفقود شده.

ازیابنده تقاضا میشود در صورت یافتن آن رادر کوزه بگذارد

و رفع عطش کند

برای درج آگهی در آسمون ریسمون به آدرس:سعادت آباد-خیابان علامه طباطبایی جنوبی-سرکوچه بن بست مراجعه کنید.   

 




...

به ياد دارم

كه مرگ پاسخِ بزرگي بر زندگي­ام نبود!

به ياد دارم كه خورشيد عشق

كفافِ پهنة نيازم را نداده بود!

رو در روي هزاران

هزاره­ها را تكرار مي­كنم!

خواب را نشستن آشفته مي­كند،

نشستن را راه رفتن،

راه رفتن را دويدن

و دويدن را خواب!

باري، يك دانه ارزنُ كورسويي نور

براي مور

كافي است!

انبان حرص را جز آوار

هيچ آذوقه­اي پر نمي­كند!

...

                                                            

                                                                    حسين پناهي

 




 

 

1)                 منو درگير خودت كن تا جهانم زير و رو شه...

تا سكوت هر شب من با هجومت روبه رو شه...

بي هوا بدون مقصد... سمت طوفان تو ميرم...

من و در گير خودت كن.. بلكه آرامش بگيرم...

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه...

هر شب حافظه من پر تصوير تو ميشه...

با من غريبگي نكن... با من كه در گير تو ام...

چشماتو از من بر ندار...چشماتو از من بر ندار...

 چشماتو از من برندار...چشماتو از من برندار...

2)                

 

( شرمنده كه فراموش كارم!)

 « به محمد رضا و نفيسه »

باشد كه مهربانيشان و عشقشان مداوم باشد... تا لحظه جدايي روح از جسم

ــ : چونان عاشقانه به چشمهايم مي نگري كه تمام عقربه هاي جهان از حركت مي ايستد... مي بيني؟!

ــ : نمي بينم!

ــ : مي بيني چگونه عقربه هاي تمام ساعتهاي ديواري خيره به ما مي نگرند؟! مي بيني چگونه جهان مي ايستد؟! پشت انكار تمام مردم شهر؟!

ــ : نمي بينم!

ــ :  مي بيني چگونه چشمهايم تو را صدا مي زنند و دستهايم تو را مي بيند؟! مي بيني عاشقانه زيستن چه حس انكار ناپذيري است؟! مي بيني؟!

: نمي بينم!

ــ : هرگز نامت را به زبان جاري نكردم، مي بيني؟! و اين نجابت حرفهايم را نمي رساند...اين تقدس نام توست... نام مهربانيت... و براي من تنها گشودن لبهايم از هم، فقط براي ناميدن تو به اسمي كه هرگز به زبان نخواهم آورد كافي است...مي بيني چه نجيب بر نام تو سجده مي كنم؟!

ــ : عاشقانه ي من...نمي بينم! اين روزها جز تو هيچ نمي بينم.

3)                 تا حالا ديدين پنير رو چطور درست مي كنن؟! يه جسم سنگين رو روي شيري كه مايه بهش زدن مي ذارن تا پنير بشه... اين روزها يه جسم سنگين به سنگيني تمام دنيا روي سينه مه... دلم گرفته... آخه خدا جون! كي از دل خوني  پنير درست مي كنه؟!

4)                  مي دونين بهترين حسي كه تو زندگيم داشتم چه حسيه؟! وقتي يكي كه خيلي دوسش دارم ناراحته، غمگينه، دلش گرفته، برم و باهاش حرف بزنم و تو اوج ناراحتي و حتي وقتي داره گريه مي كنه، خنده رو لباش بيارم... اين قشنگترين حسيه كه دارم! بيشترين وقتي كه خودمو دوست دارم همين موقع است! وقتي مي خندي ديونه مي شم مي فهمي؟! وقتي مي خندي و خنده روي لبهات مي آد.. نمي دوني چه حس خوبيه... خدايا شكرت! شكرت كه اين نعمت و بهم دادي...

5)                 حالا مي دوني بدترين حسي كه داشتم چيه؟! اين كه يه نفرو بهش شخصيت بدي! بياريش توي جمعي كه هيچ كس آدم حسابش نمي كنه! بزرگش كني! بهش احترام بذاري! براش كلي وجهه درست كني! تو چشم بقيه، تو دل بقيه بشونيش، اونوقت اون مزد تمام اين كاراتو با خراب كردنت بده! حالم ازت به هم مي خوره! مي دوني اگه رودربايستي نداشتم و نمي خواستم اعصاب خودمو خراب كنم... خيلي زود از دستت راحت مي شدم... شايد دلم اين روزها بابت همين آدم گرفته... خيلي سخته ... وقتي هيچ كس بهش توجه نمي كرد، هيچ كس نمي خواست باهاش باشه... حالا ببين! چه طوري منو دور مي زنه! عيب نداره! من هنوز خدا رو دارم!

6)                 يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بيراه باشد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

همه چيز روبه راه و بر وفق مراد است و خوب...

تنها دل ما دل نيست.

( كاش... مي دوني چيه؟! كاش! هيچي! شايد هنوز زوده! اما اين چند خط بالا اين روزها شده ورد زبونم! ولي خدا! تو شاهدي من هيچ نكردم! )

7)                 آن تكه از دستهايت را كه پيش چشمهايم جا گذاشته بودي! هفته گذشته انداختم سطل زباله! هيچ وقت انقدر عاشق چشمهايم نبودم!

8)                 بدون شرح!!

زمان( ساعت يازده و سي دقيقه ديشب! ) مكان( نت!) با حضور هيچ و من!

من: الان حوصله ندارم از سحرم نخوابيدم تو بيا برو اينو بذار من فردا كه از سر كار برگشتم آپ مي كنم!

هيچ: چيه حالا مي خواهي بگي مي ري سر كار!؟

من : آره  ننويس سر كار! بنويس دانشگاه!

هيچ: (...)

( شما را به كامنتينگ ارجاع مي دهم! حالا اگه مي گفتم از سر قبرم برگشتم مي گفت مي خواستي بگي قبر داري؟!)

9)                 از خانم يكشنبه و آقايان پنجشنبه و جمعه دعوت مي كنم در كلاس خاقاني شركت كنند تا جمع آسمون ريسموني ها كامل شود!! دور هم هستيم شما هم بيايين!

10)همين طوري دور هم باشيم!( دلم برات تنگ شده! ......( جاي خالي را با يك كلمه هفت حرفي پر نماييد!)( منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره!)

11)     خب ديگه حرف ديگه اي يادم نمياد! حيف روم نمي شد والا ماجراهاي اون كلمه هفت حرفي و خودم رو مي نوشتم! حالا اگه بعدا روش كار كردم به عنوان يك حركت كامل مي نويسمش و مي ذارمش اينجا! به كوري چشم همه!! ( دوست دارم!!)

12)     از بيكاري مستند چه گوارا مي بينيم! آخه بگو تو برو بز بز قندي ببين! مدرسه موشها! اين چيه؟! بچه كه نبايد اين چيزا رو نگاه كنه! والا!!

13)     به علت نحسي شما رو به شماره بعدي ارجاع مي دهيم!

14)     وقتي حرفي نداري بي خود مي كني ارجاع مي دي!! به مرض اعتقاد داري؟!

15)     من هيچگاه بيش از سه جمله اول اين نامه چيزي ننوشته ام

هيچ باوري نداشتن

                   منتظر چيزي نبودن

                                      اميد داشتن به آنكه روزي اتفاقي بيفتد...

كلمه ها از زندگي ما عقب هستند...

تو هميـــــــــشه از آنچه من انتظار داشتم     جــــــــــــــــــــــــــــــلوتر بودي

تو هميشه غير منتظره بودي...

                             من از وقتي تو نوشته هايم را مي خواني... مي نويسم.

                   از وقتي اولين نامه را نوشتم!

                   نامه اي كه نمي دانستم مفهومش چيست!

                                      نامه اي كه معنايش را تنها در چشمان تو مي يافتم....

                                                                   « كريستين بوبن»

16)    تا برنامه بعدي بريد حاجي فتوحي رو ببينيد!! يعني بد آموزي در حد تيم ملي! پدراتونو نذاريد اين سريالو ببينن! آخه مي دونين كه ماشاءالله همزاد پنداري مرداي ايراني در حد تيم ملي! ساعت يه ربع به ده كه شد بريد جلو تلويزيون و بگيد: بابا جوجو تلويزيونو برد!!

۱۷) چه بی­چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می­بندند

بگو به باد كه ما از آفتاب زاده شدیم

و با آفتاب طلوع خواهیم كرد 

 ۱۸) خب دیگه! به حمدالله غرض مزاحمت بود که حاصل شد!! چراغ کامنتینگ روشن کنید که خدا ایشالله چراغ دلتو روشن کن! خدا حوائج قلبیه همه رو بر آورده کنه مخصوصا جمع حاضر!! اون کامنت قشنگه رو بذار!!




امروز مطلب بسیار دردناکی در دلم فریاد می‌زد

اینکه زنان جامعه ما اگر بخواهند در بیرون از منزل اشتغالی داشته باشند٬ یا تحصیلات علمی بالایی داشته باشند٬ یا از قشر فرهیخته و باسواد باشند و به هر حال غیر از خانه‌داری کار و دلمشغولی دیگری داشته باشند٬ به سن ۵۰ یا ۶۰ که برسند یا افسردگی گرفته‌اند یا سرطان یا طلاق.

اصولا مرد ایرانی به هیچ وجه تاب شرایط عادلانه برای خود و همسرش را ندارد. باز هم تکرار می‌کنم منظور من این است که زن با تمام کار و یا تحصیل بیرون از منزل بخواهد به خانه‌داری و تربیت بچه و شوهرداری و مهمانیها و ... هم برسد. یعنی زن ایرانی در جامعه ما باید و باید و باید خانه‌داری و بچه‌داری و شوهرداری بکند اما مرد ایرانی تنها کار کند کافیست. یعنی زن ایرانی اگر بخواهد کار بیرون از خانه بکند اول باید تمام وظایف  خانه‌داری و بچه‌داری و شوهرداری را انجام دهد و بعد کار بیرون از خانه بکند یا به تحصیلاتش ادامه دهد....................

یعنی از پیش تعیین شده است که یک زن به هرحال خیلی به علم و کار نیازی ندارد و اگر هم احیانا به این دو علاقه داشت یا آنها را مساوی با بچه‌داری و شوهرداری و خانه‌داری دانست چشمش کور دنده‌ اش هم نرم٬ باید جورش را بکشد و در آخر یا سرطان می‌گیرد یا افسرگی و یا طلاق....

خیلی از زنان نسل مادران ما اینگونه‌اند که یا سرطان می‌گیرند یا افسردگی اما دلشان نمی‌آید زیر بار ننگ طلاق بروند آن هم پس از آن همه زحمت. اما اکثر زنان نسل امروز ما نمی‌خواهند زیر یوق سرطان یا افسردگی بروند٬ طلاق را ترجیح می‌دهند.

..............

بیایید کمی منصف باشیم و «آنچه را برای خود می‌پسندیم برای دیگری هم بپسندیم و آنچه برای خود نمی‌پسندیم برای دیگری هم نپسندیم». اسلام این را می‌گوید و نه این که فمنیست نباشیم.    




هیـچـکـس تنها نیست ...




كوفه ويك مسجدی بس سوت وكور
مسجد و محراب  خـالی از حضور

قبله و سجّا ده ی  پر خون شده
مهر وتسبيح علی، گلگون شده
ردّ خـونی داغ از مســجد روان
دل به دنـبالش سراسيمه  دوان
انتهای ردّ اين خون  تا كجاست؟
گر چه تا اين خانه اما تا خداست!
پشت در غوغا شده از طفل و پير
دست هر يك كـا سه لرزان شــير
شير بر شير خدا می آورند
نان و خرما و دعا می آورند
يا علی ای مهربان بابای ما
اين غـذای اندك فردای ما
كاسه شيری را كه دادی پس بگير
پس  بگـير از آن بنـوش اما نميـر
داخل خانه هـوای ديگـرست
لحظه های آخرين حيدرست
خانه ای كه خشت خشتش كاگلی
شاهـد غـم هـای غـمگـين عـلی
خانه ای كه خاك آن از رنگ خون
گوشه اش  مرغابيان  سرنگـون
گوشه ای يك جفت كفش پينه دار
از خجالت در غلافـش ذوالـفقار
گوشه ای يك زينب و يك دسته مو
گوشه ای  با خود حسن در گفتگو
گوشه ای خون خدا روی زمين
گوشه ای ماه شـب امّ الــبنـين
گوشه گوشه لحظه ها سرد وغريب
گوشه ای مشغـول كار خود طبيب
رنگ او از رنگ حيدر زرد تر
آهِ او از جـسم حيـــدر سردتـر
چيست در زخم سر او ای طبيب
آب كرده پــيـــكر او ای طبيـب
تـيغ تا اعـمـاق این سر رفته است
كاسه كاسه خون ز حيدر رفته است
چشم يك عالم به دستت ای طبيب
نسخه ی تو ناله ی امّن يجيب؟!
آسمان را بر سرش مرهم كنی
حاش لله  درد او را كم كـنی
سالها پـيش عمر او شـد  خاتمه
لحظه ای كه پيش چشمش فاطمه...
تا سخن از ياس و ميخ و تخته شد
ازهمان شب خون حيدر لخته شد
در مدينه پشت در جان كنده بود
فاطمه جان داد و حيدر زنده بود
ازهمان شب لحظه ای چشمش نخفت
پشت در فـزت و ربّ الــكعبه گــفت
درد او درمـان نگـيرد با طبيب
جمع كن دارو و مرهم را طبيب
بس كن اين بيهوده درمان و تلاش
سـدّ راه وصل دو عاشق مباش
شــد سـحر اما مــؤذن خـواب بود
خواب بود و جنس خوابش ناب بود
عكس ماه امشب نـيامد روی چاه
چاه بی آب است يا خوابست ماه؟!
مرهـم هر درد كــوفه درد داشت
سينه اش مثل شكوفه درد داشت
آه ای تـنها ترين مرد زمين!
باز برخيز ای اميرالمؤمنين
دادِ دنـيا بـعد تــو بـــيداد شد
بغض ِعالم وا شد و فرياد شد
يا علی رفتیّ و خرما سنگ شد!
يا علی رفتی  دل  ما تنگ  شد!
شيره ی خرما پراز خون يا علی!
نخل ها  شد  بيد مجنون يا علی!
يا علی ای كعبه پيشت سينه چاك
فرقت از اين كينه ی ديرينه چاك
ای عدالت ريزه خوار"عين" تو
چشم  عالم  در خمار عين  تو
تـاج عـالم خاك  پــای قـنبرت
عرش اعلا گوشه ای ازمنبرت
زندگی بی تو مثال مردگيست
تا قيامت بعـد تو بايد گريست
از پريشب  سوز مي آيد  چرا؟
شب به جنگ روزمي آيد چرا؟
از پريشب كاش از كاشانه رفت!
از پريشب مرغ ماند و دانه رفت!

چيست اين ماه  مريض  پشت  ابر؟
كوچه ها خاموش ودرها سنگ قبر!
آب كـوفه تا قـيـامت خـونی است
كوچه هايش تا ابد طاعون‍ی است
كوفه دل را می خورد مثل جذام
كوفه حــيدر می فروشد به قطام
كوفه حتی يك نفرعاشق نداشت
مهربا نــی ِ علی لايق نــداشت
كوفه  ای شهر حقير درد خيز
تو بخواب و تا قيامت برنخيز
كوفه امشب كوفه هرشب دربلاست
كوفه نامـش از پريشب  كربلاست!


سروده ی : علی حيات بخش(۲۱رمضان۱۴۲۸) 




اندکی صبر ...




(ازمن میپرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی (علیه السلام)؟هزارو چند سال گذشته است که بشریت به علی(علیه السلام) افتخار میکند.از استالین چند سال گذشته است؟احمق ها نمیدانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد.بگذار صد سال از استالین بگذرد بعد.)(برگزیده آثار نیما یوشیج (نثر)تدوین سیروس طاهبازصفحه 219)

(وقتی که هزارسال از کسی خوب گفته شد هرگز آن آدم در یک سال و یک ساعت ازبین نمیرود.علی انسانی کبیر است بعد از هزار سال. باید دید آنکه انسان کبیر اسم گرفته بعد از دویست سال چه خواهد بود.این همه بزرگان فکرو ذوق علی (علیه السلام)را ستایش کردند.احمق مستشرق تو امروز رد میکنی؟)(همان صفحه 259و260)

(زندگی با آزادی خوب است و آزادی با حفظ آزادی دیگران.آزادی آزادی از نفس شریر است و آزاده ترین مردان زمین پس از محمد(صلوه الله علیه)مولای متقیان علی(علیه السلام)است)(همان صفحه ۲۶۳)

(ای علی!ای پیشوای مومنین و متقیان در این دنیای کثیف من به تو متوجه هستم من از هرکس هر چه دیدم غلط بود)( همان صفحه 263)




...

پ.ن: التماس دعا...




تا به روز کنم!!




این هفته چه خبر شده؟

چرا هیچ کس به موقع به روز نمی کنه؟




منتظریم!


دعای رمضان

سحر-جمعه رمضان ۱۴۲۸




هی دیگر این روزها وقتی میخواهی حرفی درباره اش بزنی یا حتا بهش فکر کنی و در ذهنت مرورش کنی ، یعنی درست وقتی که کتاب توی دستت را می بندی و روی پایت قرار میدهی ، چشمهایت را که می ببندی ، لازم نیست دچار توهم تاریخی شوی و به فلان  سال قبل برگردی ، تا همین چهارسال پیش هم اگر به مدد ذهن درگیر و روزمره ات برگردی ؛ حتمن می گویی : هوف یادش به خیر ! عجب دورانی بود ؟! درست است که این چند سال اخیر دقیق تر سه سال اخیر تبدیل شده بود به یه افتضاح تو روند زندگی کاری هممون ! ولی خوب به هر حال برای ماها که معطل یه همچین فرصتی بودیم تا تو این یخبندان فرهنگی و ادبی مملکت جایی پیدا کنیم که لااقل حداقل حسنش جمع شدن دوستان دور و نزدیکمون باشه تا بتونیم بعد فلان قد مثلن دوری همدیگرو ببنیم کورسوی امیدی بود .

ولی حالا چی ؟!

گفتی چی ؟! شبهای چی ؟! شهريور ؟!!!!! آهان یادمه ! یادش به خیر یه زمانی بهترین مجمع شاعران کشور بود تو پایتخت . یه زمانی . یادم میاد سال اولی که تو محوطه باز فرهنگسرای خاوران برگزار کردندش چقدر جای خالیش حس میشد ، اونجا مسئولین برگزاریش - اونوقت مثل الان مثلا دبیرخانه دائمی و دبیر به اصطلاح دائم ! - نداشت ، اعلام کردند هدف کشف استعدادها و برگزاری محفلی دوستانه به طور قطع سالیانه برای جمیع شاعران مملکت خواهد بود . عجب امیدی ، عجب درباغ سبزی !

یادم می آید زیاد طول نکشید که جا افتاد ، دور اول و دوم و سوم هم برگزار کرد ، انتخاب های خوبی هم انجام داد که به حق ، حق را به حقدار می رساندند . هر چند کمی مشکلات و کمبودها داشت که هر سال قول می دادند مرتفع خواهد شد ، که شد یا نشدش بماند به عهده کسانی که سنگ بهترین برگزاری ها را به سینه میزدند ، آنقدر زدند و محکم زدند تا جناق و دنده شعر جوان را شکستند ! (حالا فعلن حرفم این نیست)

دور چهارم  ما نیز شرکت کردیم و به حمداله و المنه تندیس گنگره شبهای شهریور را ربودیم ، راستی گنگره بود آنوقتها یا جشنواره ؟! یادم هست در مراسم اختتامیه جناب آقای سه نقطه با کمال افتخار جوری ته صداش میلرزید پشت تریبون اعلام کرد: «امسال بهترین دوره شبهای شهریور را در سالهای گذشته تجربه کردیم و مفتخرم با کمال امتنان خاطر به عرض برسانم که بیش از ۱۰هزار اثر ادبی به دستمان رسیده که باعث شگفتمان شد . امیدوارم بتوانیم پاسخوی این استقبال بی نظیر شاعران جوان در دوره های بعدی نیز باشیم .»

چند روز بعد از گنگره ، گنگره بود یا جشنواره ، زمزمه هایی به داوری ها شد ، حتا در جراید هم بالا گرفت که محتوایی به این موضوع تاکید می ورزید که حضور داورانی با سلیقه غزل گرایی و کلاسیک و نئو کلاسیک کار ، باعث شد که ماها که غزل کار میکردیم منتخب و برگزیده شویم .

همین اعتراض ها باعث شد تا در دور بعد منوچهر آتشی در صف داوران جشنواره ایستاد و متاسفم که این لفظ را به کار می ببرم ولی مجبورم جز یکی دو سه کار ، افتضاحی از جلسات داوری بیرون آمد که نگویم بهتر است و متعاقب آن اعتراض شدید شاعران .....

کمیته برگزاری ظاهران در طرحی امنیتی تصمیم گرفت تا در دور بعد از حضور بعضی از شعرای معترض به روند برگزاری جلوگیری کند و کار را تا جایی پیش برد که حتا برای گنگره بعدی فراخوان هم صادر نکرد و جشنواره را با هزار و اندی اثر رسیده آن هم از طرف کسانی که یا تلفنی یا به قول آقای سه نقطه که حالا دبیر دائم جشنواره شده بود اس ام اسی یا از طریق دوستی آشنایی یا از روی عادت و آشنایی کار فرستاده بودند ، برگزار کرد .

جلسه اختتامیه با اعتراضات آرام و پچپچ شاعران ادامه یافت تا جایی که آقای سه نقطه که حالا دبیر دائم جشنواره شده بود در نطقش با کمال وقاحت گفت : « به حمداله شبهای شهریور به قدری در میان شاعران جای خودش را باز کرده که شاعران این اتفاق مهم را جزو تقویم کاری خویش محسوب می کنند و در زمان مقتضی آثارشان را به دبیرخانه جشنواره می فرستند همین باعث شد که ما برای جشنواره امسال تبلیغات و فراخوان زیادی انجام ندادیم و کار را به صورت همان اطلاع رسانی خود جوش شاعران و اس ام اسی پیش بردیم و ...... »

این بار جز یکی دو کار تمامن سپید کاران تمام گوی ها را ربودند . تا چرخید و چرخید و چرخید تا رسید به امسال . نه کتابی چاپ شد و نه وعده ها عملی .

و اما امسال شبهای شهریور مثل سنوات قبل بی هیچ برنامه ریزی خاصی و تبلیغ و فراخوان مناسبی در حالی برگزار شد که تا چند روز - کمتر از سه هفته - مانده تا برگزاری ، نه کمیته هماهنگی نه شورای بررسی و نه داوران معین نشده بودند . و به جرات بسیاری از شاعران حتا از برگزاری آن هم مطلع نشدند و حضور نداشتند . گنگره شبهای شهریور با احتمالن با ایده ناب جناب سه نقطه و همکاران خوش فکرش حتمن باز هم اس ام اسی فراخوان داشتند ، دوستان شاعری که تلفن همراه جدیدا خریداری کردید یا شماره تان عوض شده مراتب را حتمن به دبیرخانه دائمی شبهای شهریور خبر دهید شاید نامتان در لیست اس ام اس های سال آینده قرار گیرد .

شبهای شهریور امسال به صورت یک شب شعر معمولی برگزار شد بی کیفیت و بی برنامه و بی دقت در انتخاب ها تا جایی که  یا باید به ساحت شعر شک ورزید یا به شعور داوران البته با کمی غلو !!! و حتا وعده دادند جوایز شاعران برگزیده را یک ماه بعد تحویل خواهند داد !!!  گنگره شبهای شهریور در مسیر نابود شدنش تبدیل شد به شب شعر شبهای شهریور و البته بعید و دور از ذهن هم نیست که چند سال دیگر دیگر گنگره نه بهتر است بگویم همان شب شعر!ی نباشد که اس ام اسی فراخوانی برایش صادر شود چون  که امسال وقتی آقای سه نقطه مثل هر سال پشت تریبون قرار گرفت در سخنرانی قرایی فرمودند : « شبهای شهریور امسال را برگزار کردیم تا این چراغ روشن بماند»

 




 ماه مبارک رمضان فرصت بسیار مناسبی است برای غلاف کردن این اسلحه . . .




داره دير مي­شه...

توي پارك روي نيمكت نشسته بود... زير بيد مجنون... مثل هميشه... مثل همان روزها كه قرارشان توي پارك رو­به­روي دانشكده بود تا تنهاييهاشان را با هم و كنار هم پر كنند... مي­گفتند ما قرار بوده با هم باشيم... حالا اگر اينجا هم نمي­شد يك جايي توي اين دنيا به هم مي­رسيديم... اين­ها را براي خودش تكرار كرد... دوقلو بودند... همان دوقلويي كه زياد شبيه هم نبودند و گاهي دعواشان مي­شد... گاهي سرشان را مي­گذاشتند روي شانة هم و... گاهي آنقدر بهانه براي خنديدن داشتند كه...

حالا انگار سال­ها گذشته بود... يا نگذشته بود... چه فرقي مي­كرد... دوباره آمده بود توي پارك... زير بيد مجنون... چايي سرد شده بود... دوباره گرمش مي­كردند؟!...

ياد گذشته مثل خوره است... هميشه مي­خورد روحت را... مخصوصاً كه... با خودش گفت« بگذريم» و به ساعتش نگاه كرد... منتظر بود بيايد... دير شده بود و چايي داشت از مزه مي­افتاد...

دلش تنگ شده بود... نزديك عصر بود... اين چند وقت را كه توي اتاق تنها مانده بود فكر كرده بود... به همه چيز... به خودش... به اون... به خيلي­ها... به روزهاي اول... به...

به ساعتش نگاه كرد... داشت دير مي­شد...




خوشبختي اين روزها هم خانه دلم شده... مدتي بود و چشمهاي من از پشت اسارت عينك هاي دودي دلي كه سخت غم انگيز بود اين خوشبختي را نمي ديد...

خوشبختي اين روزها در نگاه خورشيدي است كه مي تابد و هواي سردي كه از لاي پنجره ها توي خانه مي خزد...

خوشبختي اين روزها در نگاه يخ زده ميله و حلقه بسكتبال است كه خستگي سه ماه ضربه خوردن تابستان را در مي كند...

خوشبختي در صداي تمام خواننده هاي زمين است...

خوشبختي در خواندن خاقاني است... در خواندن سهم من... در خواندن تمام كتابهاي نخوانده عالم...

خوشبختي اين روزها در قرار هاي دوستانه است... براي خريد هديه هاي تولد عزيزتر ها... خوشبختي در خريدن هديه ميلاد توست... هديه ميلاد مهري تو... خوشبختي در خريدن است و راه رفتن و حرف زدن ... براي تو... براي هديه تولد تويي كه شايد مرا گم گرده اي...(1)

خوشبختي در پيدا كردن دوستان دوره راهنمايي ام هست... و قرار عاشقانه افطاري ...

خوشبختي در مهر ماه است.. وقتي ميز و نيمكت هاي چوبي مدرسه ام را به خاطرم مي آورد...در لوازم التحريري هاي شلوغ است... خوشبختي لاي اس ام اس هاي تبريك مهر همشاگردي هايم هست... لاي محبت مهريشان...

 خوشبختي در تمام كامپيوتر هاي عالم است...در تمام صندلي هاي چرخ دار است...

خوشبختي در كار است... در پيشنهادش حتي... در حرفش حتي... خوشبختي در دستهام هست... در نگاهم حتي...

خوشبختي در پهن ماندن سفره افطاري تا ساعت هشت است... در خوردن كتلت است... لاي سبزي خوردن هاست... زيبايي اينجاست...  در نگاه عاشقانه پدر و مادرم... در بي قراري هاي برادرم براي بودن كنارش... خوشبختي اينجاست زير اين سقف مهربان... خوشبختي در بيداري هاي نيمه شبم هست... در سكوت پيرانه سر اتاق هاي خانه... در كتاب خواندن شبانه...

خوشبختي در دوستي با توست... در مهرباني ات... وقتي شبي مرا تنها نمي گذاري... خوشبختي در به يادم بودن است... در قرار ساعتي ديگر... خوشبختي در نگاه توست...

خوشبختي در غر زدن هاي دوست است! در متلك هايش... خوشبختي حتي در به سخره گرفتن من است...

خوشبختي در خوشبختي توست... خوشبختي در داشتن است... در بودنشان كنارتان... من خوشبختم چون: اين روزها نزديكترين كسانم... خوشبختند...

خوشبختي در همه چيز است... در همين تكرار اول جمله ها... در همين نوشته بالا...

خوشبختي ديشب در نگاه پيرزني بود كه ناگهان روبه روي تنهايي من قد كشيد و جهت شمال را از من پرسيد... خوشبختي در استيصال آن پيرزن بود وقتي نان تازه را سر سفره بچه هايش يا شوهرش... يا نه! سر سفره تنهايي خودش مي گذاشت...

خوشبختي در دويدن دنبال اتوبوس است!

خوشبختي در  سريالهاي آبكي تلويزيون هست  وقتي براي ديدنشان سرم را روي پاي پدري كه خسته است مي گذارم... خوشبختي در استكانهاي خالي چاي است...

اين روزها حتي غم هم رنگ خوشبختي دارد... وقتي نگاهم را به رنگهاي دنيا مي اندازم اين روزها بيشتر عاشقم... وقتي تو را ندارم...

يادم رفت بگويم خوشبختي اين روزها بيشتر در:

نداشتن توست... نبودنت...

خوشبختي در همين هست ... اينكه تو نيستي... و صداي غربت دلم را ديگر هرگز نخواهي شنيد... اين روزها ...خوشبختي..(2)

پ.ن: (1) منو اون سوي جشن دل نذاري...

(2) مي رم و گم مي شم آخر ...

(3) خيلي جو دادم!! ( ببخشيد فرا فكني نمودم! ) اما كلا ما اگه همين فرافكني رو نداشتيم كه نمي شديم ما!

 




ان شاء‌ الله که به روز خواهد شد!


Blog Skin