اولین باری است که هیچ شعری نمی آید اینجا بنشیند...

اینجا... وسط این همه ... همه چیز... کتاب "خاک های نرم کوشک " می خوانم... همینطوری اتفاقی این کتاب می رسد دستم.... و من می فهمم که اگر من هم بخواهم دست از سر این شهدا بردارم... آنها خود نمی خواهند... به خواب هایم می آیند و بدون اینکه من باشم انگار در میان آنها با هم حرف می زنند... و من انگار که تنها سوم شخص مفرد جمع انها باشم به آنها نگاه می کنم... گاهی کسانی می آیند که ندیدمشان اما می شناسمشان... مثل همین برونسی که قبلا او را به خواب دیده بودم و حالا کتاب زندگیش رسیده دستم... 

آنها خود می خواهند ... حالا دیگر مطمئن شده ام!

/ 6 نظر / 8 بازدید
نیره

چه جالب منم یه کتاب خوندم به نام موصل در مورد خاطرات اسارت بود و با قلمی زیبا نوشته شده بود...

ابوالفضل

قبول داری که شهید برونسی خیلی عجیب زندگی کرد؟ حتما الان شهید داره با لبخند به ما نگاه می کنه و میگه این آدما چقدر عجیب زندگی میکنن! آره برونسی خوب زندگی کرد... روحش شاد

شنبه

این عنوان نوشته ت جالبه خیلی[لبخند]

شنبه

مادر من هم کتاب کوشک را همین تازگی خونده و خیلی تعریف می کنه. جالب اینجا بود که خوندن کتاب با تشییع جنازه ی شهید همراه شده بود.

شنبه

یاد بنیاد شهید به خیر یکهو صدای گریه یکی بلند می شد

راستش من موقعی که این کتابو خودم اصلا فکر نمیکردم اینجور ادما وجود خارجی هم داشته باشن