خوابم می آید

بعد از یک روز طاقت فرسا، شب که سید مهدی کوچکم می­خوابد، زندگی من انگار تازه شروع می­شود. اول بلند می­شوم و ظرفها را می­شویم و آشپزخانه را مرتب می­کنم. بعد می­روم و اسباب بازی­ها را از این ور و آن ور جمع می­کنم و می­ریزم توی سبد. روفرشی را مرتب می­کنم... نگاه می­کنم همه چیز سر جایش باشد. حالا دیگر می­توانم بنشینم و با خیال راحت کتابم را بخوانم. «چراغ­ها را من خاموش می­کنم» را برمی­دارم. چقدر این کتاب را دوست دارم. امروز آخرین فصل را می­خوانم و تمامش می­کنم. جلد روزنامه­ای کتاب دیگر کهنه شده. چسب­هایش را باز می­کنم و روزنامه را جدا می­کنم. تاریخ بالای روزنامه نوشته شده 28 آبان هشتادو چهار. جلد اصلی کتاب را بعد از سالها می­بینم. یاد «مرضی» می­افتم وقتی که یکبار کتابسرای نیک رفته بودیم و داشتیم رمانها را نگاه می­کردیم و همین کتاب را برداشتیم و مرضی با چه ولعی داشت جلد کتاب را نگاه می­کرد و من آنجا چقدر وجدان درد گرفتم که همۀ کتابهایم را جلد روزنامه­ای می­کنم که تاریخ داشته باشد و جلد اصلی تکراری نشود برایم! چه عادت­های عجیب و غریبی داشتم. کنار بعضی صفحات کتاب، دست خط «فیروزه» است که نکات نقد کلاس دکتر پاینده را نوشته. بر خلاف  گذشته­ها که فکر می­کردم چه نکات جالب و بی نظیری، حالا دیگر به نظرم جذاب نمی­آیند. انگار هر چه دورتر می­شوم واقعیت را بهتر می­بینم. فصل آخر کتاب را می­خوانم و تمام می­کنم. سابقا یک کتاب را با آن همه مشغله، حداکثر سه روزه می­خواندم ولی حالا این یکی بیشتر از یک هفته است که دستم مانده و تمام نشده. شاید کم کم می­خوانم تمام نشود. شاید خوابم می­آید. بلند می­شوم و چراغها را خاموش می­کنم.

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

متنی که نوشته بودی سبک زویا پیرزاد بود.حالا نمیدانم به خاطر خواندن متن عادت کردی آن طور بنویسی یا واقعا زندگیت آن شکلی شده(سبک نوشته های زویا پیرزاد)

زینب

مرضی خبریه؟

دوشنبه

نه بابا چه خبری؟ مادر شدن رو واسه مریم نوشتم ... فقط حالم دیگر از یادش به خیر ها به هم می خورد!!! از آن وقت هاییست که الکی به در و دیوار گیر میدهم... بی خیال من اصلا ....

لیلا

الان دارم به اون عکسه نگاه می‌کنم که سر یکی از امتحاناست تو نمازخونه. همه هستیم... با یادش بخیر ها و منتظر آینده بودنها لذت زندگی رو از دست میدیم...

دوشنبه

امتحان کلیله دو من دو سه هفته پیش کلس از اون عکس ها نگاه کردم و کلی هم گریه کردم ....

زینب

به لیلا: کسی که در آرزوی دیدن خورشید فرداست لذت دیدن ستاره ها را هم از دست میدهد. شکسپیر

زینب

به مرضی: گریه برا چی عزیزم.نبینم اشکاتو[لبخند][ماچ]

فهیمه

منم اون عکسو دارم همه بودیم

نیره

چند سال قبل خواندمش. عادت می کنیم رو بیشتر دوست دارم...

لیلا

خب زینب جان منظور منم همین بود دیگه...