به مناسبت هشتم آبان

 

 

 

ز دین ریا بی نیازم، بنازم-

 

به کفری که از مذهبم می تراود

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
فهیمه

یادش گرامی هیچوقت اون روز و خانه ی شاعران و دانشگاه تهران یادم نمیره

فهیمه

قطار می‌رود تو می‌روی تمام ایستگاه می‌رود و من چقدر ساده‌ام كه سال‌های سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام و همچنان به نرده‌های ایستگاهِ رفته تكیه داده‌ام!

فهیمه

بله دیدمتون..اکثر بچه ها بودن و اونروز با عطرفی کلاس داشتیم و یادمه برامون غیبت زده بود خیلی یه خبر بده دیگه هم وقتی تو دانشگاه تهران بودیم شنیدم که حال روحیمون خراب تر شد

سایه

خدایش بیامرزد. امروز یکی از دوستانشون رو دیدم. یادمه همون روزا بسیار از ابهت استاد برامون میگفتن و بسیار سفارشمون میکردن به اینکه باهاشون باشید. پی کتاباشون بودم که یه روز رو برد دانشگاه دیدم که... تو عمرم از از دست رفتن یک بزرگ انقدر ناراحت نشدم.... البته بیشتر برای خودم ناراحت بودم و برای به وصال رسیدن ایشون خوشحال... خدایش بیامرزد...

س.رشیدی

سلام هرگز نمی شه فراموش کرد اون روز رو... آدمهای بزرگ غم رفتنشون هم بزرگه... اما حالا حتما ارامش داره... الان راحت و آسوده اس در آغوش خدا...

فهیمه

دشمنتون شرمنده توی دانشگاه هم میشناختمتون...شما اردوی کاشان بودین..نه؟یه کم شک دارم خبر فوت

فهیمه

نه....رفتم سراغ عکسام تو اردوی مشهد با هم بودیم[لبخند]

فهیمه

آره دیگه غیر از خبر فوت قیصر...خبر فوت دیگه ای شنیدم آره راست میگین کنار مزار سهراب هستین...اما یه کم شک داشتم نه چه تابلویی؟؟؟ شما هم منو ببینین به چهره میشناسین احتمالا چون با شما و زینب و زهرا چندتا عکس دارم