بسم الله الرحمن الرحیم

من، هانیه (خواهرم) و سحر (دوست دانشگاهی­ام) رفته بودیم انقلاب تا چند تا کتاب درسی تهیه کنیم. موقع برگشتن به خانه از سحر در متروی دروازه شمیران جدا شدیم، اما پس از جدا شدن، بحثی بین من و هانیه افتاد...

-         هانیه، من سحر رو خیلی دوست دارم. انگار خیلی دلش آرومه! تو اینو احساس نکردی؟

هانیه که انگار از حرفم تعجب کرده بود! کمی به سؤالم فکر کرد و بعد من ادامه دادم: «حالا چرا اینطوری منو نگاه می کنی؟»

-         وضع حجابش که خوب نیست.

-    حجابش رو که نگفتم دوست دارم! شخصیتش رو گفتم. آره، خیلی به حجاب کامل اعتقاد نداره. عوضش خیلی کارهای خوب می کنه که ماها انجام نمی­دیم!

-         آها!.... ....  چیکار می کنه؟!

-    تو دانشگاه که بودیم، مثلاً نماز اول وقتش ترک نمی­شد. خیلی هم انسان دوست و با محبته! فکر کن، قبلاً سر قضیه ای نذر کرده بوده که هر پنج شنبه بره امام زاده صالح. از پارسال که حاجتش رو گرفته، واقعاً هر پنج شنبه می­ره! خلاصه خیلی با خداإ! محرم و صفر هم که همش توی هیئت ها ست. قیمه نذری شب عاشورا و سیزده رجب شون هم به راهه و خیلی از این چیزهای دیگه....

-         پس...

-         ببخشید میون کلامت، اعتکاف هم می­ره! خب بگو!

-         پس چرا حجابش...! عقیده اش چیه؟!

-         چی بگم؟!

-         چرا به همه کارهای خوب اعتقاد داره جز این یکی؟

-    می گه این حجابی که من دارم یه چیز خیلی معموله. می گه اگه کسی که با این یک­ذره مویی که من بیرون می ذارم تحریک می­شه، خوب بذار بشه!

-    خیلی از اعمال مذهبی به نظر ما منطقی نمیاد ولی انجام می دیم! مثل همین نمازاول وقتـی که سحر خانم همیشه می­خونه! چطور این یکی رو رعایت می­کنه، یکی دیگه رو نه!؟

احساس کردم هانیه خیلی داره با مسائل دینی خشک برخورد می کنه! نمی­دونستم چی باید بگم. از طرفی حرفش رو قبول داشتم و از طرفی وقتی به شخصیت بزرگی که به نظرم سحر داشت فکر می­کردم، احساس می کردم قوانین خدا برای بعضی آدم ها یک چیزی شبیه تبصره داره! نمی دونستم چطور حرفم رو به هانیه بفهمونم.

بالاخره راه فراری از این بحث اعصاب خوردکن پیدا کردم و گفتم: «من حالا کاری به دینش ندارم، گفتم شخصیت خوبی داره! تو هم تا وقتی از نزدیک باهاش در ارتباط نباشی نمی تونی حرفم رو بفهمی!»

هانیه با اینکه متوجه شده بود من حوصله ادامۀ این بحث رو ندارم ولی با سماجت پی حرفش را گرفت!

«اگه کاری به دینش نداشتی، چرا از نماز اول وقت و نذرهای آنچنانی و مستحبات و از این چیزها گفتی؟»

-    به نظرم اومد این کارها خوبن! خوب نیستن؟! خب اون هم مسلمونه، به خدا و پیغمبر و دین و مذهبمون اعتقاد داره!

-          خب بر فرض که تو مسلمونیش شک نباشه! تو عقلش چی؟

من با این حرف هانیه واقعاً عصبانی شدم. دوست نداشتم به بهترین و عاقلترین دوستم به همین راحتی بگوید کم عقل! خونسردی هانیه در مسائل مختلف، خصوصاً در بحث کردن را دوست داشتم. او خیلی راحت و بی واهمه حرفش را می­زند و خیلی کم پیش می­آید که ببینم عصبانی شده. اما حقیقتش را بخواهید وقتی طرف دیگر بحث خودم هستم از این اقتدار و خونسردی اذیت می­شوم!

«من نمی­فهمم که چطور آدم تو مستحبات اینقدر پافشاری می کنه ولی از اون ور تو واجبش می­مونه؟»

تو فکر جواب دادن بودم که دوباره ادامه داد:«می­دونی؟! حرفم اینه که آدمی که اینقدر اعتقادش قویه که مستحبات رو انجام می­ده، چرا نسبت به کار واجب بی تفاوته؟»

با حالتی حق به جانب گفتم: «حالا تو فکر کردی مثلاً ماها که باحجابیم گناه نمی کنیم؟»

-    تو اصلاً انگار متوجه منظورم نمی­شی! ما اگه خدای نکرده گناه بکنیم، توی دلمون قبول داریم که اشتباه می­کنیم! یا ممکنه اصلاً ندونیم اون کار گناهه و اگه کسی بیاد بهمون بگه خانم، این کار گناهه و بهمون ثابت بشه، از خودمون فتوا نمی­دیم که نه من به این اعتقاد ندارم. اگه به سحر هم ثابت بشه که کارش تو دین ما گناهه ترک می کنه؟ یا قبول می کنه که داره اشتباه میکنه؟

-         نه! چون به نظر خودش این­کار اشتباه نیست!

-         یعنی اون مستحباتی که انجام می ده به نظر خودش درسته!

-          خب آره لابد!

-         پس سحر به آیین خودشه، نه به آیین اسلام!

-         نه! مسلمونه!

-         خب اگه مسلمونه، به نظر تو این کارش عاقلانه است؟

به گمانم اولین بار بود که سر عاقل بودن سحر به شک افتاده بودم. از هانیه که سمت راستم نشسته بود و داشت با لبخند نگاهم می کرد رویم را برگرداندم. روبه رویم خانم مسنّی نشسته بود با مانتوی تنگ، شالی که به قول بچه ها شُل انداخته بود روی سرش و آرایشی نسبتاً غلیظ! فکر کردم که این خانم از پشت سر حتماً دختر جوان کمر باریکی به نظر می آید و تصور کردم که چقدر توی ذوق آدم می­خورد وقتی اینها بر­می­گردند و تو تازه متوجه سن و سالشان می­شوی... بعد یاد حرف­های هانیه افتادم و از خیالبافی بیرون آمدم. تا قبل از این، برایم سؤال بود که این کار سحر را خدا می­بخشد یا نه! ولی در آن موقع عقل یا دین سحر هم برایم سؤال شده بود. دلم می­خواست گزینه سومی برای رهایی از قضاوت پیدا می­کردم. برای چند دقیقه، سکوت کردیم و  صدای صحبت خانم­های فروشنده در قطار و همهمۀ زنان و دخترانی که کیپ تا کیپ هم ایستاده بودند و در مورد چیزهای مختلف نظر می دادند را شنیدیم و من همینطور داشتم فکر می­کردم به عقل! به آینده، به آخرت!

/ 88 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جمعه

جملاتم رو اصلاح می کنم بحث من این بود که 1. من بحث تجاوز رو پیش نکشیدم برخلاف گفته شما 2. اون سخن که دلیل بزهکاریها با درصد بالا بی حجابیه نادرست به نظر میاد 3. حجاب اجباری اساسا اشتباهه و قوانین جمهوری اسلامی در این مورد و موارد مشابه به شدت ضعیفه =========

جمعه

من نه توهین کردم نه از مسیر منطقی خارج شدم این هم از برخورد علمی شما! که به جای اینکه بپذیرید مسیر اشتباهی رو در بحث علمی پیمودید می گید شما فکر کن اینجوریه! من فکر نمی کنم خانم واضحه که هست...

فهیمه

به نظر من بحث و دلایل شما هم کامل نیست و نمیشه به این نتیجه ای رسید که شما رسیدین

فهیمه

من درین مورد دیگه با شما بحثی ندارم و حرف زینب رو قبول دارم درین زمینه

جمعه

این شیوه مباحثه شماست؟ که در برابر هر دو فردی که علمی و غیر علمی بحث می کنه جوابتون این باشه که «جوابی نمی دم»؟ تصور می کنید با سکوت و گفتن این جمله که «شما فکر کن درست می گی» می شه به نتیجه رسید؟ اگر آمار رو ارائه میدادید و منبع رو می دیدم قطعا سعی می کردم بحث رو ادامه بدم یا بر اساس اون آمار قانع شم یا با تحلیلشون قانع کنم طبیعیه وقتی شما جوابتون کوچه اول در دومه بحثی نمی مونه! معلومه در برابر کسی که وقتی ازش سوال میشه جواب غیر مستند میده و وقتی اشتباهش بهش نشون داده می گه فکر کن درست می گی بحثی نمی مونه شبتون خوش...

جمعه

ضمنا تصور می کنم مخاطب خانم بهمن شمایید نه بنده...

فهیمه

نخیر شاید منظورش من هم باشم اما شما هم هستین بنده هم نگفتم که منظورش شمایین که موضع گرفتین..گفتم قبول دارم حرفشو

لیلا

ببخشید زینب جان. من فقط نظرم رو گفتم. پاشم هستم. از نظر من اجبار وقتی پای شعور و فهم میاد وسط بی معنیه.

جمعه

ایشون گفتن توی مباحثه 1. حرف طرف مقابل رو گوش نمی دن 2. بی منطق و غیر علمی بحث می کنن من تک تک کامنت های شما رو خوندم و جواب دادم و کاملا مستدل و علمی حرف زدم از برهان و سند صحبت کردم و برهان و سند آوردم

جمعه

برهان «مثال نقض» رو فکر می کنم توی کتاب منطق دبیرستان و اگر ریاضی خونده باشید توی کتاب های هندسه و جبر و احتمال باهاش آشنایید و می دونید یکی از روش های استدلال منطقیه حرفم هم در مورد مسایل آماری کاملا علمیه و اگر درک نمی شه می تونم دوباره شرحش بدم